|
خوشا آنکس که جانش از تو سوزد
چو شمعی پای تا سر بر
فروزد
خوشا عشق و خوشا ناکامی
عشق
خوشا رسوایی و بد نامی
عشق
خوشا بر جان من هر شام
و هر روز
همه درد و همه داغ و
همه سوز
خوشا عاشق شدن اما
جدایی
خوشا عشق و نوای بی
نوایی
خوشا در سوز عشق سوختن
ها
درون شعله اش افروختن
ها
چو عاشق از نگارش کام
گیرد
چراغ آرزوهایش بمیرد
اگر می داد لیلی کام
مجنون
کجا افسانه میشد نام
مجنون ؟
هزاران دل به حسرت خون
شد از عشق
یکی در این میان مجنون
شد از عشق
در این آتش هر آنکس
بیشتر سوخت
چراغش در جهان روشن تر
افروخت
نوای عاشقان در بی
نوایست
دام عاشقی ها در جدایست
یا رب ای کاش دوستی ها
نبود
یا به دنبالش جدایی ها نبود
در سراشیبی که نامش زندگی ست
با همه بیگانگی ها میروم
در سکوت سرد و غمگین
زمان
بی هنر بی یار و تنها میروم
شاید در دشتی که نامش
زندگی ست
باز جویم آنچه را گم کرده ام
کاش در این قفس بسته
تنگ
گل آزادی من می خندید
آن کبوتر که لب بام
نشست
کاش احساس مرا می فهمید
بازکن بازکن این پنجره
را
سوی آن وسعت بیدار جهان
زندگی تلخ ترین خواب
من است خسته ام
خسته از جادوگران
آه می خواهم از آنجا
بروم
بروم از قفسه پنجره ها
بعد از این بال من و آبی عشق
هم صداست با همه پنجره ها
زندگی با آرزوها روبه
روست
با تو بودن از برایم
آرزوست
عشق تو همچون افق بی
انتهاست
قلب من خالی ز هر رنگ
و ریاست
عاشقم من
عاشق خندیدن اطلسی ها
عاشق تکرار دلواپسی ها
عاشق شکستن سکوت
دریایی تو
عاشق رقص طلوع الفاظ
به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگی به شبنم
مثل مجروحی به
مرحم مثل عاشقی به غربت
لحظه لحظه در عذاب
لحظه های من بی تو
تجربه کردن مرگ
زندگی کردن بی تو
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی
می رسد روزی که مرگ
عشق را باور کنی
می رسد روزی که تنها
در کنار عکس من
نامه های کهنه ام را
مو به مو از بر کنی
سر به سوی آسمان کردم
ابر باریدن گرفت
سر به سوی خاک کردم
خاک نالیدن گرفت
تکیه بر دیوار کردم
خاک بر فرقم نشست
خاک بر فرقش نشیند
آنکه یار از من گرفت
اگر در فکر چشمانت شکست قلب غمناکم
ولی یادم نخواهد رفت که یاد تو هنوز اینجاست
میان سایه روشن دل شیدای من تنهاست
نباید زود می رفتی و از دل کوچ میکردی
افق ها منتظر ماندم کز این راه تو برگردی
اگر یک آسمان دا را به قصد عشق بردارم
ميان عشق و زيبايي تو را من دوست مي دارم
چه زيبا مي شود روزي به
پايان ايد اين يلدا
دل تو اسمان
گردد و روح سبز من شيدا
به يادت تا سحرگاهان
نگاهم سرخ و باراني ست
و تا از دور برگردي
به هجران تو زنداني ست
گفتي به احترام دل باران باش باران شدم
و به روي گل باريدم
گفتي ببوس روي نيلوفري را از عشق تو
لبهاي او را بوسيدم
گفتي ستاره شو دلي روشن كن من همچو گل
ستاره ها تابيدم
گفتي كه براي باغ دل پيچك باش بر
ياسمن نگاه تو پيچيدم
گفتي براي لحظه اي دريا شو دريا
شدم و تورا به ساحل د يدم
گفتي بيا و لحضه اي مجنون باش مجنون
شدم و ز دوريت ناليدم
گفتي شكوفه كن به فصل پاييز گل
دادم و به سرعت روييدم
گفتي بيا و
از وفايت بگذر از لهجه اين بيوفايي ناليدم
گفتم كه
بهانت برايم كافي است معني عشق ترا فهميدم
اي
كاش اشكهايت مي شدم تا نوازشگر
صورت گرمت
بودم
اي كاش اميدت بودم تا هميشه ارزويم
را مي كردي
اي كاش خاطراتت بودم تا هميشه به
يادم بودي
و اي كاش زندگيت
بودم تا هميشه با تو مي زيستم
مي
گويند
شيشه ها احساس ندارند
اما وقتي روي شيشه بخارگرفته
اي
نوشتم دوستت دارم ارام
گريست
همه ما وارثيم وارث
عذاب عشق
سهم اون كس بيشتره كه
ميشه خراب عشق
سوختن و فرياد زدن
اينه رمز و راز عشق
وقت از خوى مردنه لحظه
اغازعشق
زندگی
شايد همين باشد يك فريب ساده و كوچك
ان هم از دست عزيزي كه تو دنيا را
جز براي او و جز با از نمي خواهي
من گمانم زندگی
بايد همين باشد
خيال نمي كردم كه عزيز من باشي
تو اين غروب بي كسي راه
گريز من باشي
به فكر من نمي
رسيد اصلأ بدوني عشق
چيه
اوني كه دنبال همست يا
اونيكه عاشقته كيه
مگه
ميشه تو رو ديد و به تو از دو رنگي ها گفت
تو رو بايد ديد و بايد از قشنگي
ها گفت
مگه
ميشه كه ىروغ گفت به تويي كه نازنيني
تو خودت ميشناسي عشق رو هر كجا
اونو ببيني
خيال نمي كردم يه روز همه كسم بشي
با من بي كس و غريب يه روزي هم قسم
بشي
اصلأ نمي اومد بهت كه عشق و حتي
بشناسي
اما ديدم مثل تو عاشق نميشه هيچ
كسي
سيب سرخي را به من
بخشيد و رفت
ساقه سبز دلم را چيد و
رفت
عاشقي هاي مرا باور
نكرد
عاقبت بر عشق من خنديد
و رفت
اشك در
چشمان سردم حلقه زد
بي مروت
گريه
ام را ديد و رفت
با غم عشقش مدارا مي كنم
گرچه
بر زخمم نمك پاشيد و رفت
خواستم اسمت را بر روي
خاك بنويسم ديدم پاك مي شود
خواستم اسمت را بر روي
گل
بنويسم ديدم
پرپر مي شود
خواستم اسمت را بر روي
زغال بنويسم ديدم مي سوزد
خواستم اسمت را بر روي
چمن بنويسم ديدم
گم ميشود
سپس
تصميم
گرفتم
اسمت رل بر روي قلبم بنويسم تا براي هميشه بماند
عشق با يك نگاه
آغاز ميشود
با يك لبخند شيرين مي شود
با يك بوسه به اوج خود مي رسد
و با يك اشك به
پايان مي رسد
گفتي
مي روم باران كه ببارد بر مي گردم
باور كردم
حالا سالها از دوري ديدار و دستها
در
گذر
بارانهايي كه امدند
تا دست خلوتهاي مرا
به دور دست تو
گره بزنند
مي گذرد
و تو نيامدي ...... حق داري
ديگر
روزگار اعتماد با باران
و بونه هاي خيالي
گذشته است
و من حتي نگران
نيامدنت هم نيستم
حالا خوب ميدانم هر باراني كه ببارد
چشماني
منتظر دنبال دستهاي تنهايي مي
گردند
كه صاحب شعرند و قرار است روزي
به بهانه باران بر
گردنند.....
آنچنان منتظرم در ره شوق که اگر زود بی یایی دیر است ........
روز اگر با همنشینان ، غم ز دل بیرون کنم
شب که غیر از غم ندارم همنشینی .....
زندگی قصه غم انگیز است که از آغازش
بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم .....
در مسکن گل گشتم و عاشق نشدم
تو چه کردی که تو را دیدم و دیوانه شدم .......
زندگی مثله یه جادست من و تو مسافراشیم
قدر امروز و بدونیم ممکنه فردا نباشیم ......
بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم
باشد که نباشیم تا بدانند که بودیم ......
هر چه گشتم در این شهر نبود اهل دلی
تا بداند غم تنهایی و دلتنگی ما .....
زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد ......
گفتمش نقاش را نقشی بکش بر زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید .....
دنیا طلبیدم به دنیا نرسیدم
یا رب چه شود آخرت نا طلبیده .....
صد بار سفر کردم ، عاشق نشدم
یک لحظه تو را دیدم و دیوانه شدم ......
|